میان صفر ها و يك ها
گم شدند
همراه چروک های چهره ي مادرم
و نگاه خیره ی مبهمش
زیر رد نورمورب.
`پيش از ویرانی محو شدند
تصویر خاطرات ترک برداشته ی اضمحلال
میان تمام نقطه های روشن و خاموش.
فراموش مي شوند و نشسته به جايشان ،
عكس هاي يادگاري
همراه لبخند هاي ثابت هميشگي
توي صورت هاي صاف
(لبخند هاي خار
طراوت متقلب )
تنها چيزي كه باقي ميماند
انعكاس غمي است مانده پشت چشم ها
كه ان هم با فتو شاپ درست ميشود
بازي تمام بود
نوجواني عكسي محو بود
گوشه ي گنجه ي بي قفل.
تا روزي كه تمام فصل هارا ازسر گذراندم
و تمام رود خانه را تعقيب كردم
در دهانه ي باتلاق
گور رودي كه سالها بعد از سرچشمه مرده بود
زندگي را جشن گرفتم
چراغ ها كه روشن شدند
درخت گلابي فيد شد
و بازي تمام بود
شادو خندان وخرسندم
مي خندم تا تمام رديف دندان هايم
مرد با صورت محو پشت بخار ديگ
دست مي برد توي كاسه ي كله ام
تمام حجم مغزم را له مي كمند توي سيني براق مسي
lمي كارد كنارش چشمي
تا نپرد مشتري با خوردنم.
سلام
اگراز احوال ما خواسته باشيد ملالي نيست
همه چيز خوب
همه چيز عالي
شاد و خندان و خرسنديم
مثل كله هاي پوست كنده گوسفندان
اما
دل وجگرم جاي ديگري كباب مي شود
با نعش كش يك متر فاصله داشتم
دندان زنم از ديشب شكسته بود
و سخت سرما خورده بود
با بغض و اهي كه در بساطم نبود
قطره اي گوشه ي چشمم مردد مانده بود
مرد اما
از زندگي از زمين خسته بود
و
خوابيده بود
با تابوت چند متر فاصله دارم
و مرد
انچنان ميان رنگ ها وپاييز شنا ميكند تو گويي مرده است
من در جيبم دنبال دست مال مي گردم
با اهي كه در بساطم نيست
همراه قطره اي گوشه چشمم كه انگار
انگار كه سالها همانجا مردد مانده است
نم نم باران
نه اين توهم جاري-
اب بر سينه رود .
نه لمس هاي بي پوست
نه بوسه هاي مجازي
نه سرما خوردگي
نه درد (اه حتا
حتا درد)
نه دروغ هاي
-هاي دايمي
نه باران و سه نخ سيگار
نه سياه كلاغ و قار قار
نه باران
نه خاطرات خاك گرفته ي نيمه جان
نه هيچ چيز
نه حتا
هيچ كس
تكه هاي خرد مهتاب نقره اي
روي اين كبود رو به رو
روي ي روز هاي رفته
خاطرات محو خاك گرفته
و خانه اي با هر روز يك ترك بيشتر
و صورتي هر روز يك چروك بيشتر
وموهايي هر روز يك دانه سفيد تر .
يادگار هايي در اغما،
اتاقي سرد
و مادري كه اواز هايش را از ياد برده است